داستان من یظهره اللهی


علیمحمد [شیرازی معروف به باب] زمانی که ادعای ذکریت و بابیت داشت کتاب هائی به نام احسن القصص (تفسیر سوره یوسف) و تفسیر کوثر و تفسیر و العصر را تألیف نمود. وی در آن هنگام ورد زبانش در مجالس و محافل این بود که با امام دوازدهم حضرت حجة بن الحسن (عجل الله تعالی فرجه الشریف) روابط سرّی دارم من از جانب آن حضرت مأمورم، هر چه را که می‏ گویم از طرف اوست، هدف اصلی من جز تقویت و تشیید دین مقدس اسلام و نشر حقایق آن چیز دیگری نیست و نیز...


کلمه‏ ی قائم منتظر و مهدی موعود را عنوان تألیف خود قرار داده بود؛ بعد هم پایش را بالاتر نهاد ادعای مهدویت نموده گفت:

من همان قائم منتظر و مهدی موعودم، همه جا ناقوس (انی انا القائم المنتظر و الحجة الاکبر) را می‏ نواخت و همین که دعوی "نبوت" کرد، پایش مانند برخی از چهارپایان در گل گیر کرده نمی ‏دانست چه نقشه ‏ای بریزد تا آن کلمه قائم منتظر و مهدی موعود را که عنوان تألیفات خویش قرار داده بود، تأویل کند:

زیرا وی به عقیده خودش به مقام پیغمبری رسیده و کتابی به نام "بیان" آورده مردم را به دین جدید خویش دعوت می ‏کند دیگر چه معنی دارد از طرف امام مأمور باشد و تقویت از دین مبین اسلام بنماید، لذا در دریای اندیشه فرورفت تا این که فکرش به این جا رسید که آن عنوان قائم منتظر و مهدی موعود را تبدیل به یک مفهوم کلی و معنای مبهمی کند و آن عبارت بود از کلمه "من یظهره الله" یعنی کسی که بعد، خدا او را ظاهر می ‏کند؛ آری! علیمحمد برای این که نوشته‏ های سابق خود را تأویل کند، این طور می ‏گوید: مقصود من از قائم و مهدی منتظر که از جانب او دعوای بابیت می‏ نمودم و از مقام حضرتش دائم تعریف کرده، از ظهورش بشارت می‏ دادم، "من یظهره الله" است یعنی کسی که بعد، خدا او را ظاهر می ‏کند.

از این جا زیرکی حسینعلی به خوبی آشکار می ‏گردد؛ وی ادعای من یظهره اللهی کرده می‏ گوید من همان کسی هستم که علیمحمد از ظهور من خبر داده، صبح ازل باید پیرو من گردد، کتاب بیان منوط به تصدیق و امضاء من است من مرام علیمحمد را نسخ کرده، خلاصه با این خدعه و نیرنگ در حدود پنجاه نفر از بابیه را پیرو خود ساخت و مابقی که سی نفر بیش نبودند از صبح ازل پیروی می‏ نمودند.

از این به بعد، فرقه بابیه به دو دسته ازلی و بهائی تقسیم شدند و دائما به لعن و تکفیر هم می ‏پرداختند در نتیجه انقلاب و هیجان عجیبی بین آن دو دسته ایجاد شد؛ دائما نیرنگ ‏ها به هم می ‏زدند کثافت کاری ها به بار می ‏آوردند از این رو پادشاه عثمانی چاره‏ ای ندید جز این که آن دو دسته را از نقاط نزدیک مرز به جاهای دوردست تبعید کند، تا کاری از آن ها ساخته نباشد؛ این بود که صبح ازل و پیروانش را با چند نفر از بهائی ها به ماغوسای قبرس تبعید کرد، و حسینعلی و یاورانش را با چند نفر از بابی ها به زندان معروف عکا افکند؛ این کار در 20 ربیع ‏الاول سال 1285 هجری واقع شد.


منبع: کتاب امشی بحشرات بهائی، تألیف سید محمد مهدی مرتضوی؛ ناشر: کتاب فروشی علامه